داستان کوتاه

شعر و داستان کوتاه و داستان و نقد و عکس و دلنوشته و نقد و بیو گرافی و خلاصه و منی مال

نمایش درایران

خلاصه:نمايش درقبل ازاسلام، شروع نمايش تعزيه درايران ازعهد ديالمه اواسط قرن چهارم هجري، نمايشات غيرمذهبي: نقالي بيان وقايع حماسي ياداستانهاي عشقي، خيمه شب‌بازي درقبل و بعدازاسلام ـ زمينه معاصر ايران: تاتر شادي‌آور ازعهد صفوي و گروههاي تقليدچي، معرفي دونمايشنامة ازعهدزنديه، تقليد درعهد قاجاريه و نمايشهاي "كريم شيره‌اي" ، نمايشهاي قهوه‌خانه، رواج تاتر اروپاي از نيمه اول قرن سيزده هجري.

نگاهي به تاريخ نمايش درايران

 

            قدمت نمايش درايران رااگر بخواهيم از دوران قبل از اسلام شروع كنيم، بايد بحث خود رااز نمايش‌هاي آئيني كه به تحقيق معلوم نيست ازچه زماني درايران شروع شده به داستان سوگ سياوش وكين ايرج معروف گرديده است و ظاهرأ بنابرآنچه درآثار برجاي مانده از ادبيات كهن ايران و شاهنامه فردوسي و اشاره‌هائي كه در بعضي از كتب تارخي ايران آمده(1)، اين مراسم هرسال در زماني معين برگزار مي‌شده است، و در دوره اسلامي چون با سنت‌ها و آئين‌هاي «گبركان» مخالفت مي‌شد به تدريج رنگ اسلامي گرفت و با روي كارآمدن مذهب تشيّع به تعزيه حسين عليه‌السلام و يارانش تغيير شكل داد. درباره زمان شروع تعزيه ميان محققان اختلاف نظر هست، گروهي به استناد اشاره تاريخ ابن‌كثير شامي معتقدند كه اين مراسم از زمان حكومت سلسله ديالمه (معزالدوله ـ 352 هجري قمري) در ايران آغاز گرديده، و گروهي را عقيده برآن است كه تعزيه درايران به گونه‌اي كه باميزان تئاترنويسي تطبيق كند از دوره صفويان شروع شده و آنچه قبل ازاين دوره وجود داشته نوعي عزاداري و نوحه‌سرائي بوده است.

            بهرحال تعزيه يكي از مراسم نمايشي ايران است كهتا امروز راه خود راادامه داده، منتهي پس از عهد قاجاريه و پيدايش تئاتر جديد و تحكيم اساس آن بازارش از رونق افتاده تابه‌حدي كه امروز جز درميان روستاها و شهرك‌هاي دورافتاده اثري ازآن نمي‌بينيم، و اگر گاهي درهنگام عزاداري ماه محرم در شهرهاي بزرگ مراسم تعزيه‌اي برپا گردد، مشتريان آن مردمي از عوام‌الناس هستند.

 

            ازميان نمايش‌هاي غيرمذهبي ايران كه امروز هم اثري ازآن مي‌بينيم، بايد نقالي و خيمه‌شب‌‌بازي را نام برد. نقالي را نيز به حقيقت نمي دانيم كه ازچه تاريخ درايران آغاز شده است،‌و اطلاع ما براجراي اين گونه مراسم درقبل ازاسلام منحصر است به اشاراتي كه دركتب تاريخ و ادب ايران شده، مثل شاهنامه فردوسي، يا منظومه‌هاي نظامي گنجوي و تاريخ سيستان و تاريخ بخارا و الفهرست ابن‌النديم كه درهريك از آنها اشاره‌اي مي‌يابيم براينكه داستانهاي حماسي و بزمي ايراني قبل ازاسلام ميان مردم به وسيله قصه‌گويان منتشر مي‌شده و ازهمين راه به دورة بعداز اسلام رسيده و مايه‌اي براي نظم قسمتي از داستانهاي شاهنامه، ويس‌ورامين، خسروشيرين و هفت گنبد و جز آنها گرديده است، ليكن پس ازاسلام آثار فراواني وجود دارد كه مارا برچگونگي اجراي اين گونه مراسم در ادوار مختلف اسلامي راهبري مي‌كند، به خصوص كه برخي از داستانهاي اين نقالان، چون داستان سمك عيار، قصه فيروزشاه، (داراب‌نامه بيغمي)،‌ دراب‌نامه طرسوسي، اسكندرنامه و اميرارسلان عينأ در هنگام نقل اززبان نقال ضبط شده و برجاي مانده است.

 

          هنر نقالي كه عبارت است ازخواندن يا بيان وقايع حماسي ياداستانهاي عشقي، درايران قبل ازاسلام با موسيقي همراه بوده است و چون در دين اسلام موسيقي از محرمات به شمار مي‌رفت در دوره اسلامي فقط نقل داستان باقي ماندو توسعه يافت و تقسيمات و شعبي پيدا كرد. درسه قرن اوليه اسلامي كار نقالان بيان داستان‌هاي حماسي و ملي گذشته ايران بود، ليكن از اوايل قرن پنجم هجري نقالان خود افسانه‌پرداز شدند و چنانكه گفتيم افسانه‌هاشان با همان صورت و سبكي كه بيان مي‌شد اغلب به رشته تحرير مي‌آمد.

            در دوره مغول نقالي و قصه‌گوئي به سوي افسانه‌هاي شبه حماسي و مذهبي گرائيد و درعهد صفوي نقالي رواجي فوق‌العاده يافت و شعبه‌هاي آن، چون قصه‌خواني،‌شاهنامه‌خواني، حمله خواني (حمله حيدري)، روضه‌خواني، سخنوري و جزآن درميان مردم رايج شد. در دوره‌هاي قاجار نيز كار نقالي همچنان رونق داشت و پس از تأسيس قهوه‌خانه(2) درايران مركز نقالان به قهوه‌خانه‌ها منتقل شد.

            در تاريخ نمايش ايران نقال درخشان‌ترين چهره نمايشي است و بعضي از آنان دركار خويش مهارتي عجيب داشته و درشمار هنرمندان اصيل بوده‌اند. كار اين گروه مردم هنرمند بسيار مشكل و دقيق بوده است، زيرا بي‌استعانت از هيچ وسيله‌اي و فقط با قدرت بيان و هم‌آهنگ ساختن حركات چهره و دست با كلام، حوادث قصه رابدانگونه مي‌بايست درنظر شنونده مجسم كنند كه احساساتش برانگيخته شود. وازآن گذشته چون منظور از نقالي سرگرم كردن شنونده وايجاد هيجان است، ناچار نقال بايد كه خالق داستانهاي جذاب نيز باشد.

            خيمه‌شب‌بازي يا تئاتر عروسكي نيز يكي ديگر از مراسم نمايشي ايران است كه با تئاتر شباهتي زياد دارد و در حقيقت تئاتري است كه بازيگران آن را عروسكهاي پنبه‌اي و پارچه‌اي و چوبي تشكيل مي‌دهند، بازيگران بي‌جاني كه درميانه صحنه به اراده آنكه سرنخ رادردست گرفته و درپس صحنه ايستاده است حركت مي‌كنند.

            درباره اصالت اين بازي و اينكه آيا بومي ايران بوده و يااز كشوري ديگر به اينران آمده به درستي چيزي نميدانيم و به هرحال اگر به قول نظامي گنجوي اعتماد نمائيم بايد قبول كرد كه لعبت‌باز و لعبت‌بازي هنري است كه در زمان بهرام‌گور به اين كشور آمده و مقبول مردم شده است(3).

            نمايش عروسكي در ايران چنانكه بايد تحول نيافت و به كمال نرسيد و درهمان هيئت عوامانه خود باقي ماند زيرا اديبان و هنرمندان با دانش، چون آنرا كاري پست و درخور عوام مي‌دانستند، براي پيشرفتش دست به كاري نزدند، و در نتيجه داستانهاي آن ثبت نشد و اما امروز تنها به چند نمايشنامه عروسكي مثل: پهلوان كچل،‌سليم‌خان، عروسي پسر سليم‌خان، چهار درويش، حسن كچل،‌بيژن و منيژه و پهلوان پنبه، واقفيم(4).

 

زمينه‌هاي تئاتر معاصر ايران

            ريشه تئاتر معاصر ايران را بايددر «نمايش‌هاي شادي‌آور» (Farce) كه از اواسط عهد صفوي شروع شده است يافت. دراين دوره دسته‌هاي مطربي كه به كارشادمان كردن مردم سرگرم بودند به تدريج به گروه‌هاي تقليدچي (Farceur) تبديل شدند. درآغاز، تقليد آنان عبارت بوداز تقليد لهجه‌ها و خصوصيات مردم روستائي و ساده، اما چيزي كه تقليدشان با داستان همراه شد و كم‌كم به تئاتري همراه با حوادث ساده و جزئي و بي‌تحرك و وقايعي اغلب زائد تبديل شد، چنانكه در نمايش «حاجي كاشي» مي‌توان ديد.

            درزمان زنديه تقليد عنوان مستقل يافت و دونوع آن ازميان ساير بازي‌ها معروف شد يكي «كچلك‌بازي» و ديگري «بقال‌بازي» . بقال‌بازي كه خود انواع مختلف داشت بربنياد داستان بقال پولدار و خسيسي نهاده شده بود كه مردي شياد و آسمان‌جل هرلحظه به رنگي و لباسي براو ظاهر ميشد و با حركت و لهجه‌هاي خنده‌آور بقال را گول مي‌زد. گفتن هرسخن زشت و تقليد هر حركت ناپسند و خنده‌آور دراين گونه نمايش‌ها نيز روا بود.

            در دوره قاجاريه تقليد كاملتر و جاافتاده‌تر شد. به خصوص درعهد ناصرالدين شاه وجود دلقكي معروف چون «كريم شيره‌اي»(5) و دستيارانش سبب شد كه اين‌گونه تقليدها از دربار به منازل اشراف راه يابد و از كمك ثروتمندان و متنفذان مملكت برخوردار شود، وبتدريج در شهرهاي معتبري چون تهران و اصفهان و شيراز و تبريز پاگير شود و قهوه‌خانه‌هاي بزرگ مركزي براي اجراي آن گردد.

            صحنه اين نمايش در قهوه‌خانه معمولأ عبارت بود از صفه‌اي بزرگ يا يكي دوتخت چوبي كه درميان صحن قهوه‌خانه مي‌بستند و درخانه اشراف يك تكه قالي كه در گوشه‌اي از تالار وسيع خانه گسترده مي‌شد و در منزل مردم عادي كه اغلب به مناسبت جشن‌هاي عروسي يا «ختنه سوران» نمايشي هم برپا مي‌كردند صحنه را تخت چوبي كه بر روي حوض مي‌نهادند تشكيل ميداد، و ازهمين جاست هك اين گونه نمايش‌ها به نمايش «روحوضي» يا «تخت‌حوضي» معروف شده است هنوز هم آن را به همين نام مي‌خوانند. بهرحال قهوه‌خانه مسير اصلي تئاتر تقليدي راتعيين كرد.

            درتئاتر اين دوره «غلام سياه» يكي از اشخاص دائمي و مهم تئاتر بوده است. چنانكه مي‌دانيم «غلام ياكنيز سياه» از مردم ساكن افريقاست كه تاجران برده فروش آنها را يا ربوده و يا از خانواده‌هاي فقير با بهائي ناچيز خريداري كرده وبه بازارهاي جهان عرضه نموده‌اند،‌شك نيست كه هريك ازآنها با رنجهائي كه كشيده‌اند عقده‌ها و دردهائي دارند، وبه همين سبب يا به مسخره‌بازي دست مي زنند و يا به ناداني و ابلهي تظاهر مي‌كنند تا هم عقده دل خويش بازكنند و هم از مردمي كه مسبب بدبختي‌هاي آنانند انتقام بگيرند، اما بهرحال مردمي باهوش و با وفا و درستكارند. اين شخصيت با تمام خصوصيات روحي كه در زندگي طبيعي خود داشت در تئاتر ايران تقليد شد وب هتدريج كامل گرديد و به صورت يكي از اشخاص نمونه و بارز بازي درآمد. «سياه» دراين قالب كامل شده خود بنده‌اي بود كه ارباب و معاشران او را هجو مي‌كرد و درعين سادگي و زيركي، صراحتي آميخته با بيم داشت، و گايه سخن‌هاي دردآلود برزبان مي‌راند، به گمان خود آدمي فكور و با عقل بود. اغلب دست بكاري مي‌زد كه نتيجه‌اي نامطلوب داشت با اينحال گاه بخت و اتفاق اورا ياري مي‌كرد و دركار خويش موفق مي‌شد، و درهرصورت نه درهنگام موفقيت مغرور مي‌گرديد و نه در وقت شكست يأس براو دست مي‌داد، زيرا به تقدير اعتقاد داشت و سرنوشت را بي‌كم و كاست مي‌پذيرفت.

            نوع نمايشنامه نيز با محل اجريا آن متناسب بود، داستانهائي كه حوادثش به محسط خانواده و اجتماع معاصر مروبط مي‌شد براي اجرا درخانه‌ها انتخاب مي‌گرديد،‌اين داستانها اغلب حاوي مسائلي از قبيل مسخره‌كردن آداب و رسوم و ظاهرسازي‌هاي مردم بود و اشخاص اين بازيها معمولأ‌ عبارت بودند از: حاجي‌آقا،‌غلام سياه، زن حاجي، پسر حاجي، دختر حاجي و كلفت خانه.

            و عنوان نمايشنامه‌ها اغلب چيزي شبيه به «حاجي مسجدي»، «عروسي هالو» و جزآن بود. موضوع نمايش‌هاي قهوه‌خانه‌اي معمولأ‌داستانهاي تاريخي يا حماسي و يا بزمي بود و بيشتر از داستانهاي شاهنامه فردوسي يا خمسه نظامي تقليد مي‌شد، و بهرحال موضوع همه اين نمايش‌ها يا از داستانهاي كهن ايران گرفته شده بود مثل بيژن و منيژه،‌رستم وسهراب، يوسف و زليخا و شيرين فرهاد، يا از قصه‌هائي كه درميان مردم سينه به سينه نقل مي‌شد و بناي آن برتخيل بود مثل «حاكم يك شبه» و «نوروز پيروز» و يا نوعي انتقاد بود كه نتيجه اخلاقي ازآن گرفته مي‌شد و معمولأ‌دراين نمايش‌ها انتقاد شونده خود مردم بودند.

            درنيمه اول قرن سيزدهم هجري، با بازگشت دانشجوياني كه به اميرعباس ميرزا نايب‌السلطنه به اروپا اعزام شده بودند، آشنائي ايران با فرهنگ مغرب‌زمين شروع شد وهرچه اين روابط بيشتر مي‌شد، نفوذ فرهنگ و هنر غرب درايران رو به فزوني مي‌رفت، و بدين وسيله نهضت بزرگي دركليه شئون اجتماعي ايران پديد مي‌آمد. عده‌اي از علاقمندان به هنر نمايش به تدريج به نوشتن نمايش‌نامه‌هائي به سبك اروپائي شروع كردند و اين درست همزمان با فترت تعزيه و پيشرفت تقليد يا نمايش‌نامه‌هاي شادي‌آور درايران بود. اولين تالار نمايشي كه به سبك اروپائي درايران ساخته شد تالار مدرسه دارالفنون است كه به امر ناصرالدين‌شاه پس ازبازگشت دانشجويان اعزامي به اروپا بنا نهاده شد و ترجمه نمايشنامه “Misanthrope” مولير بنام «گزارش مردم گريز» درآن به نمايش درآمد(6).

            ظاهرأ «ميرزا ملكم‌خان» بايد اولين كسي باشد كه نمايشنامه‌هائي به زبان فارسي و به شيوه‌اروپائي نوشته است، قسمتي ازاين نمايشنامه‌ها درسال 1326 قمري در روزنامه اتحاد تبريز به چاپ رسيده و مجموعه كامل آنها درسال 1340 قمري در برلن منتشر گرديده است(7). و نيز مي‌توان گفت كه ترجمه ميرزا جعفر قراچه‌داغي ازمجموعه آثار نمايشي ميرزا فتحعلي‌آخوندزاده از جمله نخستين ترجمه است كه در زمينه نمايشنامه شده است. اين مجموعه شامل هفت نمايشنامه است كه درسال 1291 قمري طبع و منتشر گرديد(8).

 

            ازآن پس به تدريج مؤسسات نمايشي كوچكي درايران داير شد و اولين آنها شكرت نمايشي «فرهنگ» است كه با همكاري گروهي از فضلا تشكيل شد. اغلب اشخاصي كه به تأسيس چنين گروههائي اقدام مي‌كردند مردمي فاضل و روشنفكر بودند. اين گروهها معمولأ‌نمايشنامه‌هاي خود را در باغهاي بزرگ تهران مثل «پارك اتابك» بر روي صحنه مي‌آوردند.

            يكي ديگر از مؤسسات تئاتري ايران سازماني بود به نام «تئاترملي» كه به وسيله عده‌اي از سرشناسان مملكت تشكيل شد واغلب نمايشنامه‌هاي مولير را اجرا مي‌كرد. درحدود سال 1331 قمري در بعضي از روزنامه‌ها عده‌اي از تئاتر شناسان مقالاتي انتقادي مي‌نوشتند و هنرمندان را تشويق مي‌كردند، و اين خود دليل توجه تدريجي مردم آن روزگار است به كار تئاتر.

            پس از مراجعت سيدعلي نصر از اروپا گروه ديگري به اسم «كمدي ايران» با اجازة رسمي وزارت معارف تأسيس شد. اين مؤسسه در حقيقت اولين مؤسسه تئاتري است كه با اصول صحيح شروع به كار كرد و توجه مردم را به تئاتر جديد جلب نمود، «كمدي ايران» هرماه دوبار درتالار «گراندهتل» نمايش مي‌داد و بالاخره موفق شد پاي زنان راكه تا آن زمان جسارت ورود به صحنه را نداشتند برروي صحنه بازكند و اين خود توفيقي بزرگ در پيشبرد تئاتر ايران بود.

            پس ازجنگ بين‌الملل اول (18-1914) گروهي از هنرمندان تئاتر از روسيه و قفقاز به ايران آمدند و باهنرنمائي خود درصحنه تئاتر ايران، موجب شدند كه مترجمان آثار نمايشي، به ترجمه نمايشنامه‌هاي تركي و روسي راغب شوند و ازين رهگذر نمايشنامه‌هائي چند برگنجينه ادب نمايشي ايران افزوده شود، ليكن با تمام كوششي كه دراين دوره براي بالابردن سطح فكر عمومي و ترغيب مردم به كار تئاتر و بسط دامنه آن مي‌شد، هنوز مردم اين هنر را به چشم «دلقك‌بازي» مي‌نگريستند و هنرپيشگان و علاقمندان تئاتر را تحقير مي‌كردند، ازين رو صحنه‌هاي تئاتر بيشتر به دست هنرمندان خارجي و ارمني اداره مي‌شد.

چندتن از شبيه اشقياء

            درسال 1303 هجري شمسي تئاتر ديگري به نام «كمدي اخوان» به سرپرستي محمود ظهيرالديني كه يكي از هنرمندان برجسته «كمدي ايران» بود تأسيس شد، اين گروه تاهنگام مرگ محمود ظهيرالديني، كه به مرض سل درگذشت، به كار خود ادامه داد. درسال 1305 شمسي جامعه باربد به همت اسمعيل مهرتاش در تهران تأسيس شد و درسال 1308 شمسي استوديوئي به نام «سيروس» درتهران شروع به كار كرد و سپس تئاتر دائمي نكيسا درسال 1309 شمسي تأسيس گرديد. درهمين سالها بود كه در رشت و مشهد و بعضي از شهرهاي بزرگ ايران نمايشنامه‌هائي به وسيله عده‌اي از آماتورهاي علاقمند برروي صحنه مي‌آمد. مقارن همين احوال «استوديو درام كرمانشاهي» شروع به كار كرد اين نخستين تئاتري بود كه از لحاظ تكنيك صحنه و دكوراسيون در تئاتر ايران تحول ايجاد نمود، اين «استوديو» براي اولين‌بار در ايران كلاسي براي تربيت هنرپيشه تأسيس كرد.ازسال 1312 تا سال 1317 تئاتر ايران‌كاري از پيش نبرد و درحقيقت دچار فترت شد، فقط چند گروه موقت مثل «كانون صنعتي»، «تروپ پري»، «ايران جوان» و «كلوپ فردوسي» گاهگاهي به اجراي بعضي ازنمايشنامه‌ها مي‌پرداختند، و يا گاهي بعضي از جمعيت‌هاي خيريه عده‌اي هنرمند از كشورهاي ديگر را دعوت مي‌كردند تا به نفع آنها نمايشي اجرا نمايند، با اينحال درسال 1315 شمسي شهرداري تهران كلاس تئاتري داير كرد كه تا چندسال قبل به كار خود ادامه مي‌داد، و همچنين كانون بانوان كه درسال 1314 شمسي تأسيس شد گاهي نمايشهائي ترتيب مي‌داد و برروي صحنه مي‌آورد.

            درسال 1318 شمسي سازمان پرورش افكار تشكيل شد و درآن سازمان اداره‌اي بنام اداره نمايش ايجاد گرديد، و به همت اعضاء اين اداره، هنرستان هنرپيشگي تهران در ارديبهشت‌ماه پ318 رسمأ افتتاح شد و براي اولين‌بار در تاريخ تئاتر ايران مدرسه تئاتري بنياد نهاده شد كه برنامه آن به برنامة كنسرواتوار پاريس شباهت كامل داشت. درسال 1319 «تئاتر تهران» به ياري سيعلي نصر واحمد دهقان تأسيس شد كه بعدها پس از قتل احمد دهقان به نام وي «تئاتر دهقان» ناميده شد. با ايجاد اين تئاتر هنرنمايش ايران كه مدتي درحال فترت بود جاني تازه گرفت و آرام آرام شروع به پيشرفت كرد.

            پس از جنگ دوم جهاني دركار هنر تئاتر ايران تحولي بزرگ ايجاد شد، نويسندگان و مترجمان نمايشنامه با شور و هيجاني بي‌سابقه به كار نوشتن و ترجمه كردن پرداختند و با پيدا شدن افكار تازه ذوق مردم نيز تغيير كرد و به جانب تئاتر گراييد، با اين ترتيب مي‌توان گفت كه تئاتر مدرن ايران در اواسط جنگ دوم جهاني ايجاد شد، ‌دراين عهد علاوه بر «تئاتر تهران» و «جامعه باربد» چند تئاتر خوب، مثل «تئاتر گيتي»،‌«تئاتر فردوسي»، «تئاتر بهار» و «تئاتر فرهنگ» تأسيس گرديد. «تئاتر فرهنگ» پس از تأسيس شهرتي يافت و درميان سالهاي 1322 تا 1326 همه مجامع نمايشي را تحت‌الشعاع خود قرارداد. ازسال 1330 به بعد نيز چند تئاتر ديگر به تئاترهاي تهران افزود شد(9).

            با ايجاد تلويزيون در ايران و تأسيس اداره هنرهاي دراماتيك به وسيله هنرهاي زيباي كشور، توجه به تئاتر افزوني گرفت. تلويزيون ايران با همكاري اداره هنرهاي دراماتيك برنامه‌هاي تئاتر دائمي ايجاد كرد و ازاينراه تئاتر بيشتر به مردم معرفي شد، اداره هنرهاي دراماتيك علاوه برتهيه برنامه‌هاي تلويزيوني به كار اجراي نمايشنامه‌هاي صحنه‌اي پرداخت و از وجودهنرمندان تحصيل كرده واغلب دانشگاه ديده دراين راه استفاده كرد.

            دانشكده ادبيات دانشگاه تهران از سال تحصيلي 35-1334 تا چندسال با استفاده از وجود بعضي استادان امريكائي كلاسهاي كوتاه مدتي براي آشنائي دانشجويان باهنر تئاتر تأسيس كرد، اين كلاس در انجمن ايران و امريكا نيز داير بود.

            درسال 1343 يعني پس از تأسيس وزارت فرهنگ و هنر، دانشكده‌اي براي تربيت هنرمند تئاتر و سينما به وسيله وزارت فرهنگ و هنر تأسيس شد، و دانشگاه تهران هم در دانشكده هنرهاي زيبا اقدام به تأسيس رشته تئاتر نمود.

            وزارت فرهنگ و هنر از هنگام تأسيس تا به امروز تعدادي تالار نمايش درتهران و شهرستانها ايجاد كرده و تالار اپراي شهر تهران را به نام «تالار رودكي» بنا نهاده است كه رسمأ ازسال 1346 ازآن بهره‌برداي شد.

            تأسيس تلويزيون ملي ايران وسيله بزرگي براي اشاعه هنر تئاتر درميان مردم بود، اين مؤسسه با توسعة شبكة خود به بيشتر نقاط كشور و با اجراي برنامه‌هاي تئاتر قريب به ده ميليون از مردم ايران رااز نعمت تماشاي تئاتر برخوردار مي‌كند و به علاوه با ايجاد مدرسه عالي سينما و تلويزيون هرسال تعداد قابل توجهي از جوانان علاقمند و مستعد را در تحصيل اين هنر ياري مي‌دهد.

               پس از سال پ1340 كه مركز ملي تئاتر درجهان تشكيل شد و اساسنامه آن به تصويب انستيتو بين‌المللي تئاتر رسيد، كشور ايران نيز بدان پيوست و مركز ملي تئاتر ايران را كه به كميسيون ملي يونسكو وابسته است تشكيل داد.

            دردهة اخير تئاتر درايران بيش از پيش مغلوب تلويزيون و ديگر وسائل ارتباط جمعي شده است،‌بجز تئاترهاي لاله‌زاري و يكي دو تئاتر مستقل در شهرستانها كه هنوز ارتباط خود را تاحدي باقشرهاي پايين اجتماع حفظ كرده است و نمايشنامه‌هائي درخور ذوق وسليقه و مطابق باخواست اين طبقه برروي صحنه مي‌آورد، ساير فعاليت‌هاي تئاتري ايران را سازمانهاي فرهنگي مثل وزارت فرهنگ وهنر، سازمان راديو تلويزيون ملي ايران، دانشگاهها و انجمن‌هاي فرهنگي اداره مي‌كنند.

            دريكي دوسال اخير به فعاليت گروههاي مستقل دانشجوئي و غير دانشجوئي افزوده شده است، و افتتاح دو تالار نمايش تازه يكي «تئاتر شهر» كه وابسته به سازمان راديو تلويزيون است و ديگر تالار مولوي متعلق به دانشگاه، نويد دهة پرتحركي را در زمينة تئاتر مي‌دهد.

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 23:47  توسط محسن  | 

دنگ. . .

دنگ... ، دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد ،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.


دنگ... ، دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت ، نمی آید باز .

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد ، آویزم ،

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او ماند :

نقش انگشتانم.


دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام ،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،

وا رهانیده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.


پرده ای می گذرد ،

پرده ای می آید :

می رود نقش پی نقش دگر ،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ :

دنگ... ، دنگ...

دنگ...

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 23:38  توسط محسن  | 

سهراب سپهری

سهراب سپهری ( ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان - ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

زندگی‌نامه

دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ شعر خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

درگذشت

آرامگاه سهراب سپهری

سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 23:33  توسط محسن  | 

ویکتور

ویکتور ماری هوگو (۲۶ فوریه، ۱۸۰۲ - ۲۲ مه، ۱۸۸۵) بزرگترين شاعر قرن نوزدهم فرانسه و شايد بزرگترين شاعر در عرصه ادبيات فرانسه و نيز داستان نويس، درام‌نويس و بنيانگذار مكتب رومانتيسم است؛ آثار او به بسياری از افكار سياسی و هنری رايج در زمان خويش اشاره دارد از مهم‌ترین آثار او می‌توان به بینوایان، گوژپشت نتردام و تعداد زیادی مجموعه شعر اشاره کرد. وی هم‌چنین چندین نمایش‌نامه نوشته‌است.

 زندگی‌نامه

 کودکی و نوجوانی

هوگو سومین پسر كاپیتان ژوزف لئوپولد سیگیسبو هوگو (بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) و سوفی فرانسواز تره بوشه بود. وی به شدت زیر نفوذ و تاثیر مادر قرار داشت. مادر او از سلطنت‌طلبان و از پیروان متعصب آزادی به شیوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود كه پدرش، آن سرباز شجاع توانست ستایش و علاقهٔ فرزندش را نسبت به خود بر‌انگیزد. سال‌های كودكی ویكتور در كشورهای مختلف سپری شد. به مدت كوتاهی در كالج نجیب‌زادگان در مادرید اسپانیا درس خواند و در فرانسه تحت تعلیمات معلم خصوصی خود پدر ریوییر، كشیش بازنشسته قرار گرفت. در سال ۱۸۱۴ به دستور پدر وارد پانسیون كوردییر شد كه بخش اعظم تحصیلات ابتدایی را در آنجا گذراند. تكالیف مدرسه مانع از مطالعهٔ آثار معاصران به ویژه شاتوبریان و نیز مانع از نگارش تصنیف‌های ادیبانهٔ او نشد. وی سرودن شعر را با ترجمه اشعارویرژیل آغاز كرد و همراه با این اشعار، قصیدهٔ بلندی در وصف سیل سرود. شعر بلند شادی مطالعه در لحظه لحظهٔ حیات او را به جمع شاعران پیوند داد؛ او توانست قبل از بیست سالگی نخستین قصهٔ بلند خود، یعنی كتاب Bug-Jargal را منتشر كند و با انتشار این كتاب به جمع ادیبان راه یابد.

 جوانی

 

ویکتور هوگو در سال ۱۸۲۲ با آدل فوشه دوست دوران كودكی خود ازدواج كرد. آدل فوشر دختری بود سبزه‌روی با موهای مشكی و ابروانی كمانی. او در ۱۶ سالگی بانویی خوش‌سیما و جذاب بود. آدل فوشر اولین عشق ویكتور هوگو بود و ویكتور او را بسیار تحسین می‌كرد. دوران نامزدی آدل و ویكتور را می‌توان به عنوان تراژدی عاشقانه توصیف كرد. ویكتور و آدل همدیگر را از بچگی می شناختند. دو خانواده فوشر و هوگو با هم بسیار صمیمی بودند و بچه هایشان هم با هم بزرگ شدند. زندگی عاشقانه هوگو زمانی آغاز شد كه نوجوانی بیش نبود. او عاشق آدل، دختر همسایه شان شد. مادر ویكتور او را از این عشق منع كرد. او معتقد بود كه پسرش باید با دختری از خانواده بهتر ازدواج كند. مخالفت خانواده های این دو دلداده در مورد ازدواجشان باعث بوجود آمدن شرایط تراژیكی شد . پدر آدل پیرفوشر در خفا از موفقیت روبه رشد ویكتور در ادبیات هیجان زده بود اما می ترسید كه مادام هوگو، آدل را خوب و مناسب نداند در نتیجه به آدل هشدار داد كه ویكتور فردی مغرور، دمدمی مزاج و تن پرور است. با این وجود آن دو پنهانی با هم نامه رد و بدل می كردند. ویكتور بدون شك معتقد بود كه ارتباط آنها به ازدواج ختم خواهد شد و آنقدر به این مسئله مطمئن بود كه زیر نامهٔ اولش را گستاخانه، با نام " همسر تو " امضا كرد . بعد از گذشت دوسال و ردو بدل شدن دویست نامه توسط دو دلداده ویكتور و آدل با هم ازدواج كردند و صاحب ۵ فرزند شدند . هوگو، آدل را از صمیم قلب و به شدت دوست داشت، در سالهای اول نامزدی‌شان وقتی مادر آدل بیرون از خانه بود، آدل بی معطلی و به طور پنهانی از مسیری تاریك می‌گذشت و به ملاقات ویكتور كه زیر درخت شاه بلوط منتظر او بود می‌رفت مانند كوزت كه پنهانی به دیدن ماریوس می‌رفت . ویكتور و آدل در ۲۶ آوریل ۱۸۱۹ درست زمانی كه ویكتور ۱۹ سال و آدل ۱۶ سال داشت، آشكارا به یكدیگر ابراز علاقه كردند. آدل معتقد بود كه هیچ چیز جز دختركی فقیر با افراد طبقه بورژوا نیست و عقیده او در این باره كم و بیش درست بود. با وجود ظاهر نسبتا خوبی كه داشت اما چیز زیادی در مورد شخصیت او قابل ذكر نیست. او در مورد پوشش خود نه سلیقه داشت و نه زیركی به خرج می‌داد و همیشه با لباسهای غیر رسمی ظاهر می‌شد .آدل فردی سر‌به‌هوا و كم‌هوش بود و این امر باعث شد كه وی از لحاظ فرهنگی عقب بماند. او به نبوغ آشكار و دستاوردهای همسرش فقط به خاطر ارزشهای مالی ارج می‌نهاد. او علاقهٔ چندانی به شعر و شاعری نداشت. هر چند كه بعدها دو تن از بزرگترین شاعران فرانسه به وی علاقمند شدند.

فرزندان

ویكتور هوگو، دو پسر و دو دختر داشت. دختر بزرگ او لئوپولدین هوگو در سال ۱۸۲۴ به دنیا آمد و در ۱۹ سالگی به همراه شوهر وفادارش و بچه‌ای كه هنوز به دنیا نیامده بود در حادثهٔ قایق‌سواری در رودخانهٔ سن غرق شد. دختر كوچك او، آدل هوگو در پی عشق نافرجام به یک افسر ارتش نیروی دریایی بریتانیا به بیماری روانی مبتلا شد.

 نوشتار

هوگو عقیده داشت که شاعر دو وظیفه دارد:

  • بازتاب دادن عواطف و احساسات جهانی به‌وسیلهٔ آشکار ساختن احساسات خودش، و به‌هم پیوستن صدای نسل بشر، طبیعت و تاریخ.
  • آموزش دادن و راهنمایی کردن خواننده

آثار هوگو را بطور کلی می‌توان در پنج دسته مرور کرد:

 آغاز مکتب رمانتیسم

در سال ۱۸۲۱ با انتشار كتاب نوتردام دوپاری كه بعد از بینوایان بزرگترین اثر اوست شهرتی فراگیر یافت. در سال ۱۸۲۷ درام كرمول را نوشت و بر این كتاب مقدمهٔ مفصلی نوشت كه خود كتابی مستقل است و اهمیت آن به مراتب فراتر از خود درام است. این مقدمه را می‌توان مرامنامهٔ مكتب رومانتیسم دانست و با همین مقدمه است كه رومانتیسم به عنوان مكتبی مستقل آغاز می‌شود و بدین گونه هوگو مكتبی به نام رومانتیسم را بنیان می‌نهد. او معتقد بود كه هر آنچه كه در طبیعت است به هنر تعلق دارد و در مقدمهٔ كرمول نوشت:

«... بشر در طول حیات خود، پیوسته یك نوع تمدن و یك نوع جامعه نداشته‌است؛ بشریت مانند هر یك از واحدهای خود، یعنی انسانها، بزرگ شده، بالیده، به بلوغ رسیده و آن‌گاه به پیری پر عظمت خود رسیده است. پیش از عهدی كه جامعهٔ امروز عهد عتیق می‌خواند، دوره‌ای بوده كهعهد افسانه خوانده می‌شده كه بهتر بود عصر آغازین خوانده‌شود و در آنجا كه شعر، آینهٔ اندیشه‌های آدمی است، شعر نیز این سه دورهٔ عهد آغازین، عهد عتیق و عهد جدید را طی كرده‌است. اشعار غنایی، زاییدهٔ عهد آغازین است و خاستگاه اشعار حماسی، عهد عتیق و درام، پروردهٔ عهد جدید است. نغمه و غنا، ابدیت را ساز می‌كند. ماهیت غنا، طببیعی بودن، خصوصیت دومی حماسه سادگی و صفت سومیدرام حقیقی بودن است. قهرمانان اشعار غنایی اشخاص بزرگی چون آدم و قابیل و نوح بودند، قهرمانان حماسه‌ها، پهلوانان غول‌صفتی چون آشیل، هركول، آژاكس، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام جز انسانهای عادی كس دیگری نیست، كسانی چون هاملت، مكبث، اتللو و...»

و بدین گونه هوگوی جوان، عصری نو در تاریخ ادبیات جهان گشود عصری كه عنوان عصر رمانتیسم به خود گرفت. از این زمان به بعد هوگو دوستداران بسیار یافت و خانهٔ او تبدیل به محل ملاقات نویسندگان پیرو مكتب رمانتیسم شد که از میان این نویسندگان می‌توان به آلفرد داویگنی و چارلز آگوستین سنت بوو منتقد اشاره كرد. سالهای ۱۸۲۹ تا ۱۸۴۳ سال‌های بالندگی و كامیابی او بود هوگو در طی این سالها، چندین مقاله، سه رمان و پنج جلد كتاب شعر و نمایشنامه به رشته تحریر درآورد. با این حال شكست نمایشنامه منظوم او در سال ۱۸۴۳ میلادی و به دنبال آن مرگ دخترش لئوپولدین، که بسیار مورد علاقهٔ وی بود وقفه‌ای در خلاقیت شگفت‌آورش ایجاد كرد.

فعالیت‌های سیاسی

نقاشی "کزت" گرفته شده از نسخهٔ اصلی بینوایان توسط امیلی بایارد (۱۸۶۲)

او در سال ۱۸۴۵ از طرف شاه به مجلس اعیان دعوت شد و يك پست سياسی در حكومت وابسته به قانون اساسی شاه لوئی فيليپه، قبول كرد. انتخاب وی اعتراضات چندی را برانگیخت كه منجر به گوشه گیری او شد و هوگو در انزوای خود، شاهكار انسان‌دوستانهٔ خود بینوایان را به رشتهٔ تحریر درآورد. در سال ۱۸۴۸ بعد از وقوع انقلاب نماينده مردم شد و بعد از لوئي ناپلئون بناپارت، رييس جمهور جمهوري دوم در فرانسه شد. او عليه اعدام و بی عدالتی اجتماعی سخن راند و بعدها در مجمع قانونگذاری و مجمع وابسته به قانون اساسی انتخاب شد. از نامزدی لویی ناپلئون به عنوان رییس جمهوری حمایت كرد و برای مدتی هم حامی حزب محافظه كار و ریاست جمهور بود ولی هنگامی که ناپلئون در سال ۱۸۵۱ قدرت را به طور كامل در دست گرفت و قانون اساسی ضد پارلمانی را جايگزين كرد. هوگو او را علنا خائن فرانسه ناميد و در نطق تاریخی ۱۸ ژوئیه ۱۸۵۱ در بررسی قانون اساسی گفت: «چون زمانی ناپلئون كبیر داشته‌ایم، باید ناپلئون حقیر نیز داشته‌باشیم؟»

بعد از کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ به بروكسل گریخت و در تبعید دراز مدت خود، آثار بزرگی تدوین كرد. با سقوط ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۰ به میهن بازگشت. به مدت چندین سال او مظهر مخالفت با پادشاهی و طرافدار جمهوری بود. در سال ۱۸۷۱ به مجلس ملی راه یافت ولی خیلی زود از نمایندگی مجلس كناره گرفت. در سال ۱۸۷۴ بی‌اعتنا نسبت به نقدهای تاریخی ناتورالیست‌ها، كتاب نود و سه را نوشت . در سن هفتاد و پنج سالگی كتاب دلنشین هنر پدر بزرگ بودن را نوشت؛ اما همچنان به دنیای سیاست تمایل داشت و در سال ۱۸۷۶ به مجلس سنا راه یافت. در فوریه ۱۸۸۱ به مناسبت ورود به هشتاد سالگی مراسم با شكوهی به افتخار وی بر پا گردید كه كمتر كسی به زمان حیات خود، چنین افتخاری را كسب كرده‌است.

 تبعید

ویکتور هوگو در زمان حیاتش همواره به دلیل داشتن عقاید آزادیخواهانه و سوسیالیستی و حمایت قلمی و لفظی از طبقات محروم جامعه، مورد خشم سران دولتی و حکومتی بود و علیرغم فشارهایی چون سانسور، تهدید و تبعید هرگز از آرمانهای بلند خود دست نکشید. او ابتدا به بروكسل و سپس به جزیرۀ جرزی و در نهایت به جزیرۀ گریزین كه از جزایر دریایی مانش است، تبعید شد. در آنجا بود كه به نوشتن دربارۀ نكوهش اعمال ظالمانهٔ حكومت فرانسه ادامه داد و درنتیجه مقالات مشهور او بر ضد ناپلئون سوم در فرانسه ممنوع شد. با این وجود این مقالات تاثیر زیادی از خود به جای گذاشت. هوگو در تبعید در زمینهٔ نویسندگی به تكامل و پختگی رسید و اولین اشعار حماسهٔ مصنوع خود را با نام افسانهٔ قرن‌ها، كتاب بینوایان، کتاب جنجال برانگیز ناپلئون صغیر و بسیاری آثار دیگر را در این دوران نوشت؛ او در بارهٔ نگارش رمان بینوایان گفته‌است: «من این کتاب را برای همهٔ آزادیخواهان جهان نوشته‌ام» با وجود اینكه ناپلئون سوم در سال ۱۸۵۹ تمام تبعیدی‌های سیاسی را عفو كرد اما هوگو از پذیرش این عفو سرباز زد زیرا پذیرش عفو بدین معنی بود كه او دیگر نباید از دولت انتقاد كند. او پس از سرنگونی امپراطوری روم در سال ۱۸۷۰ به عنوان قهرمان ملی به پاریس بازگشت و عضو مجمع نمایندگان ملی و بعد به عنوان سناتور جمهوری سوم انتخاب شد.

دیدگاه‌های مذهبی

دیدگاه‌های مذهبی هوگو در طول زندگی‌اش به سرعت تغییر كرد. او در جوانی به عنوان مسیحی کاتولیک سوگند یاد كرد كه به مقامات و مسئولان كلیسا احترام بگذارد. اما به تدریج تبدیل به كاتولیكی شد كه به وظایف دینی‌اش عمل نمی‌كند و بیش از پیش به بیان دیدگاههای ضد پاپ و ضدكشیشی پرداخت. در طی دوران تبعید به طور تفننی به احضار روح می پرداخت و در سالهای بعد خداشناسی بر پایهٔ عقل را كه مشابه آنچه كه مورد حمایت ولتر نویسندهٔ فرانسوی بود، پا برجا كرد . در سال ۱۸۷۲ وقتی متصدی آمارگیری از هوگو پرسید كه آیا كاتولیك است یا نه او پاسخ داد: «خیر، من آزاد اندیش هستم» هوگو هیچگاه بیزاری خود را از كلیسای كاتولیك ازدست نداد. این انزجار به دلیل بی‌تفاوتی كلیسا نسبت به وضعیت بد كاری زیر سلطهٔ ظلم حكومت پادشاهی و شاید هم به خاطر قرار گرفتن اثر بینوایان در لیست كتابهای ممنوعهٔ پاپ بود. هنگام مرگ دو پسرش، چارلز و فرانسوا، او اصرار داشت كه آنها بدون صلیب عیسی یا كشیش به خاك سپرده شوند؛ او در وصیت‌نامه‌اش هم همین شرط را برای خاكسپاری خود گذاشت. هوگو با اینكه معتقد بود عقاید كاتولیك منسوخ و رو به زوال است اما هیچگاه مستقیما از عرف و سنت انتقاد نكرد. او همچنان به عنوان فردی كه به وجود خدا معتقد است، باقی‌ماند، او عمیقا به قدرت و ضرورت حمد وستایش ایمان داشت. عقل گرایی هوگو را در اشعارش از قبیل توركمادا (۱۸۶۹، دربارهٔ تعصب‌های مذهبی)، پاپ (۱۸۷۹ ، كتابی است ضد كشیشی )، دین و ادیان (۱۸۸۰، در مرود رد سودمندی كلیساها) و ... می‌توان مشاهده كرد. هوگو می‌گفت: ادیان به تدریج از بین می‌روند، اما این خداست كه باقی می‌ماند. او پیش بینی می‌كرد كه مسیحیت بالاخره روزی از بین خواهد رفت اما مردم همچنان به خدا، روح و تعهد معتقد خواهند ماند.

 سالهای پایانی و مرگ

وقتی هوگو در سال ۱۸۷۰ به پاریس بازگشت مردم از او به عنوان قهرمان ملی استقبال كردند. هو گو علیرغم محبوبیتش، برای انتخاب دوباره در مجمع نمایندگان ملی در سال ۱۸۷۲ هیچ تلاشی نكرد. دو دهه آخر زندگی هوگو به خاطر بستری شدن دخترش در آسایشگاه روانی، مرگ دو پسرش و نیز مرگ آدل در ۱۸۶۸ بسیار ناراحت كننده بود . هوگو با وجود لطمات روحی و روانی كه بر او وارد شده بود همچنان به نوشتن ادامه داد و در سیاست هم تا سال ۱۸۷۸، كه سلامتی اش رو به زوال گذاشت، فعال ماند. او در ۳۰ ژانویه ۱۸۷۶ در انتخاب مجلس سنا، كه اخیرا تاسیس شده بود نیز انتخاب شد. در فوریه ۱۸۸۱ به پاس این حقیقت كه هوگو وارد هشتادمین سال زندگی اش شده، یكی از بزرگترین مراسم بزرگداشت برای این نویسنده كه در قید حیات بود، برگزار شد. مراسم جشن از روز بیست و پنجم فوریه با اهدای گلدان سور(نوعی چینی فرانسوی) به هوگو آغاز شد؛ این نوع گلدان هدیه ای سنتی برای مقامات عالی رتبه بود كه به ویكتور هوگو اهدا شد. روز ۲۷ فوریه بزرگترین رژه در تاریخ فرانسه برگزار شد. رژه كننده ها شش ساعت راهپیمایی كردند تا از مقابل هوگو كه پشت پنجره اتاقش نشسته بود رد شوند. سربازان راهنما برای اشاره به ترانه كوزت در بینوایان گل های گندم به گردن خود آویخته بودند . هوگو در [[۲۲ مه]] ۱۸۸۵ پس از یک دوره بیماری در هشتاد و سه سالگی در پاریس درگذشت. مرگ وی باعث سوگی ملی شد، بیش از دو میلیون نفر در مراسم خاكسپاری او شركت كردند. هوگو تنها به خاطر شخصیت والای ادبی در ادبیات فرانسه مورد تكریم قرار نگرفت بلكه به عنوان سیاستمداری كه به تشكیل و نگهداری جمهوری سوم و دموكراسی در فرانسه كمك كرد از او قدردانی به عمل آمد. آرامگاه ویکتور هوگو در پانتئون نزدیک پارک لوگزامبورگ است.

 فهرست آثار

  • آثار آغاز نوجوانی

۱. اینه دوکاسترو درامی به نثر در سه پرده که هوگو در پانزده سالگی نوشته‌است.
۲. ترجمهٔ بخش‌هایی از انه اید شاهکار ویرژیل:
هخامنشی
پیرمرد گالز
غار سیکلوپ‌ها
کاکوس
۳. درلیدی ترجمه‌ای از اشعار اوراس
۴. سزار از از روبیکون می‌گذرد ترجمه‌ای از فارسال تصنیف لوکن

  • شعرها

۱. اغانی جدید
۲. اغانی و قصاید
۳. شرقی‌ها
۴. برگ‌های خزان
۵. نغمات شفق
۶. صداهای درونی
۷. پرتوها و سایه‌ها
۸. کیفرها
۹. سیر و سیاحت
۱۰. افسانه قرون
۱۱. غزلیات کوچه‌ها و بیشه‌ها
۱۲. سال مخوف
۱۳. فن پدربزرگی
۱۴. پاپ
۱۵. شفقت عالی
۱۶. ادیان و دین
۱۷. خر
۱۸. ریاح چهارگانه روح
۱۹. عاقبت شیطان
۲۰. مکنونات چنگ
۲۱. خدا
۲۲. سال‌های شوم
۲۳. دسته گل آخرین

  • نمایشنامه‌ها

۱. کرامول
۲. آمی روبسار
۳. ارنانی
۴. ماریون دلورم
۵. شاه تفریح می‌کند
۶. لوکرس بورژیا
۷. ماری تودور
۸. آنژلو
۹. اسمرالدا
۱۰. روی بلاس
۱۱. توامان
۱۲. بورگراوها
۱۳. تورکه مادا
۱۴. تئاتر در هوای آزاد

  • رمان‌ها

۱. بوگژارگال
۲. هان دیسلند
۳. آخرین روز یک محکوم
۴. نتردام دو پاری یا گوژپشت نتردام
۵. کلود گدا
۶. بینوایان
۷. کارگران دریا
۸. مردی که می‌خندد
۹. نود و سه

  • مجموعه‌ای از نامه‌ها، خاطرات، نقدها و مقالات ادبی و سياسی

قطعه‌ای از ویکتور هوگو:

شاه ایران

شاه ایران، نگران و هراس‌آلود، سکونت دارد زمستان در اصفهان، تابستان در تفلیس در باغ، یک بهشت واقعی غرق گل سرخ بین گروهی مردان مسلح، از ترس بستگانش و همین باعث می‌شود که گاه برای تخیل بیرون رود او یک بامداد در دشت یک چوپان دید چوپان پیری که پسرش را همراه داشت: پسر زیبایی جوان از او پرسید: اسمت چیست پیرمرد؟ پیرمرد که در میان بزغاله هایش میرفت و می‌خواند آوازش را قطع کرد و گفت: اسمم کرم است خانه ام پای یک تخته سنگ معلق زیر یک بام است که از نی ساخته‌ام و آنجا با پسرم زندگی می‌کنم که دوستم می‌دارد و به همین دلیل است که آواز می‌خوانم همانطور که سابقا حافظ می‌خواند و حالا سعدی می‌خواند و همانطور که زنجره در ساعت ظهر جیر جیر می‌کند در آن هنگام جوانک با چهره حجب‌آلود و دلنشین دست پدر نغمه سرایش را بوسید. و او باز به خواندن پرداخت همانطور که حالا سعدی می‌خواند، همانطور که سابقا حافظ می‌خواند شاه گفت: آیا این دوستت دارد؟ با آنکه پسرت است؟....

 ویکتور هوگو در سینما

براساس داستان‌ها و رمان‌های ویکتور هوگو فیلم‌های زیادی ساخته شده‌است.

1.     - نتردام دوپاری، کارگردان: آلیس گی، فرانسه، ۱۹۰۶م.

2.     - ولگرد، بخاری، سرقت شمعدانی، کارگردان:؟، فرانسه، ۱۹۰۷م. بر اساس بینوایان

3.     - سلطان تفریح می‌کند، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۰۹م.

4.     - نتردام دوپاری، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۱۱م.

5.     - بینوایان، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۱۲م.

6.     - نود و سه، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۱۴م.

7.     - زیبایی پاریس (نتردام دوپاری) کارگردان: گوردن ادواردز، آمریکا، ۱۹۱۷م.

8.     - کارگران دریا، کارگردان: آ. آنتوان، فرانسه، ۱۹۱۸م.

9.     - ماریون دلورم، کارگردان: هانری کراوس، فرانسه، ۱۹۱۸م.

10. - بیوایان، کارگردان: فرانک للوید، آمریکا، ۱۹۱۸م.

11. - گوژپشت نتردام، کارگردان: والاس وورسانی، آمریکا، ۱۹۲۳م.

12. - بینوایان، کارگردان: هانری فسکور، فرانسه، ۱۹۲۵م.

13. - مردی که می‌خندد، کارگردان: پل‌لنی، آمریکا، ۱۹۲۸م.

14. - بینوایان، کارگردان: ریمون برنار، فرانسه، ۱۹۳۳م.

15. - بینوایان، کارگردان: ریچارد بولسلاوسکی، آمریکا، ۱۹۳۵م.

16. - گاوروش، کارگردان: ت. لوکاته‌ویچ، شوروی، ۱۹۳۷م. بر اساس بینوایان

17. - گوژپشت نتردام، کارگردان: ویلیام دیترله، آمریکا، ۱۹۳۹م.

18. - بینوایان، کارگردان: کمال سلیم، مصر، ۱۹۴۴م.

19. - ری‌بلاس، کارگردان: پی‌یر بیلوس، فرانسه، ۱۹۴۸م.

20. - بینوایان، کارگردان: فرناندو ریورو، مکزیک، ۱۹۴۴م.

21. - فراری از تبعیدگاه اعمال شاقه، کارگردان: ریکاردو فره‌را، ایتالیا، ۱۹۴۸م. بر اساس بینوایان

22. - بینوایان، ژان والژان، کارگردان: لویس مایلستون، آمریکا، ۱۹۵۲م.

23. - بینوایان، کارگردان: دایسوکه اتیو، ماساهیرو ماکینو، ژاپن، ۱۹۵۲م.

24. - ازاعی پادام پادو، کارگردان: رامنوت، هند/اندونزی، ۱۹۵۳م. بر اساس بینوایان

25. - بینوایان، کارگردان: ژان پل لوشانوآ، فرانسه، ۱۹۵۷م.

26. - هیولا، کارگردان: سیامک یاسمی، ایران، ۱۳۵۵ه.خ بر اساس گوژپشت نتردام

27. - بینوایان، کارگردان: گلن جردن، آمریکا/انگلستان، ۱۹۷۸م.

28. - بینوایان، کارگردان: روبر حسین، فرانسه، تلویزیون، ۱۹۸۲م.

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 23:24  توسط محسن  | 

ازماست که برماست (بدون سانسور)

کباب غاز ( از ماست که بر ماست! ) 

 

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراُ مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت بهتر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابداُ اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند.
گفت یک بر نره‌خر گردن‌کلفت را که نمی‌شود وعده گرفت! تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداُ خط بکش و بگذار سماق بمکند!
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند که کباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌کنند!!! اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند! چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟


با اوقات تلخ گفت:

این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمیدانی که شکوم ندارد و بچه‌ی اول می‌میرد؟
گفتم پس چاره‌ای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ی دیگر.

 عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته‌ی اول و روز سوم دسته‌ی دوم بیایند.

 

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هرجهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب بره‌ی ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورش با تمام مخلفات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای که از جمله‌ی اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت‌های بی‌نظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفى‌نام آمده می‌گوید پسرعموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است!
مصطفی پسرعموی دختردایی خاله‌ی مادرم می‌شد!!!

 جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش. لات و لوت و آسمان جل و بی ‌دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره! هروقت میخواست حرفی بزند، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت و مثل این‌که دسته هاون برنجی در گلویش گیر کرده باشد،دهنش باز می‌ماند و به خرخر می‌افتاد! الحمدالله سالی یک مرتبه بیش‌تر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم!!!
به زنم گفتم تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بکن و بگذار برود لای دست بابای علیه‌الرحمه‌اش!
گفت:  به من دخلی ندارد! مال بد بیخ ریش صاحبش! ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی دسته‌دیزی خودت است!  هرگلی هست به سر خودت بزن! من اساساُ شرط کرده‌ام با قوم و خویش‌های ددری تو هیچ سر و کاری نداشته باشم؛ آن‌هم با چنین لندهور الدنگی!!
دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده ناامید کنم!

 پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صله‌ى ارحام نکنی کی خواهی کرد؟! لذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد.

 دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقیده‌اند!!!

 قدش درازتر و پک و پوزش کریه‌تر شده است!! گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود سر از یقه‌ی چرکین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش تراشیده بود، اما پشم‌های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یک انگشت از لابلای یقه‌ی پیراهن، سر به در آورده و مثل کرم‌هایی که به مارچوبه‌ ی گندیده افتاده باشند در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند!!

 از توصیف لباسش بهتر است بگذرم!! ولی همین‌قدر می‌دانم که سر زانوهای شلوارش _ که از بس شسته شده بودند به‌قدر یک وجب خورد رفته بود!! _ چنان باد کرده بود که راستی ‌راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن‌جا مخفی کرده است!!!
مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت:

 خاک به سرم!!!

 مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟  تو که یک غاز بیش‌تر نیاورده‌ای و به همه‌ی دوستانت هم وعده‌ی کباب غاز داده‌ای!
دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟
گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست‌نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.
حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره‌ی منحصر به فرد را در این دیدم که هرطور شده تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنیم.

 به خود گفتم این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست!!!  لابد این‌قدرها از دستش ساخته است!

 به او خطاب کرده گفتم: مصطفی جان لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. سر نازنینت را بنازم. می‌خواهم نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده امروز یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنی.
مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.
با حال استیصال پرسیدم:  پس چه خاکی به سرم بریزم؟

با همان صدا و همان اطوار، آب دهن را فرو برده گفت والله چه عرض کنم! مختارید؛ ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید!

 گفتم خدا عقلت بدهد یک‌ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چه‌طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده، از تختخواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده‌ام چطور بگویم ناخوشم؟

گفت بگویید غاز خریده بودم سگ برده!!!

 گفتم تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی که نیستند بگویم ممه را لولو برد!!!  و آن‌ها هم مثل بچه‌ی آدم باور کنند! خواهند گفت جانت بالا بیاید می‌خواستی یک غاز دیگر بخری و اصلاُ پاپی می‌شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم!

 گفت بسپارید اصلاُ بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند!!!
دیدم زیاد پرت‌و‌بلا می‌گوید؛ خواستم نوکش را چیده، دمش را روی کولش بگذارم و به امان خدا بسپارم! گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده‌ام! این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی که می‌خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاء‌الله این سال نو به شما مبارک باشد و هزارسال به این سال‌ها برسید!!!
ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آن‌که اصلاُ به حرف‌های من گوش داده باشد، دنباله‌ی افکار خود را گرفته، گفت اگر ممکن باشد شیوه‌ای سوار کرد که امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد!!
این حرف که در بادی امر زیاد بی پا و بی‌معنی به‌نظر می‌آمد، کم‌کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم، معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت! هرچه بیش‌تر در این باب دقیق شدم یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستاره‌ی ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت! رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده گفتم اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم!!!  ولی به‌نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان درصدد دست‌زدن به این غاز برنیاید.
مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهارش را به کدام جانب می‌خواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟!! نزدیک‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین! بگو ببینم حال و احوالت چه‌طور است؟! چه‌کار می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلا نوش‌جان کن که سوقات یزد است...
مصطفی قد دراز و کج‌و‌معوش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دل‌بستگی غیرمترقبه‌ی هرگز ندیده و نشنیده سپاس‌گزاری کند ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟! تو برادر کوچک من هستی! اصلاُ امروز هم نمی‌گذارم از این‌جا بروی. باید میهمان عزیز خودم باشی. یک‌سال تمام است این‌طرف‌ها نیامده بودی! ما را یک‌سره فراموش کرده‌ای و انگار نه انگار که در این شهر پسرعموئی هم داری! معلوم می‌شود از مرگ ما بیزاری! الا و لله که امروز باید ناهار را با ما صرف کنی!همین الان هم به خانم می‌سپارم یک‌دست از لباس‌های شیک خودم هم بدهد بپوشی و نونوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش‌جو و کباب‌بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای‌بابا دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد!! این‌قدر خورده‌ایم که نزدیک است بترکیم! کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است! واقعاُ حیف است این غاز به این خوبی را سگ‌خور کنیم!!!  از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است اگر امروز بیش‌تر از این به ما بخورانید همین‌جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم. مگر آن‌که مرگ ما را خواسته باشید. ..
آن‌وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌کنم تو بیش‌تر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌کنی!
مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌‌داد، پوزخند نمکینی زد؛ یعنی که کشک!!  و پس از مدتی کوک‌کردن دستگاه صدا گفت: "خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد."
چندین‌بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد. وقتی مطمئن شدم که خوب خرفهم شده برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه‌ی حکایات کتاب "سایه روشن".
دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف‌کردن صیغه‌ی "بلعت" اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سوراخ و سمبه و چاله و دست‌اندازهای آن را با گرد و کرم کاهگل‌مالی کرده، زلف‌ها را جلا داده، پشم‌های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، هر هفت کرده و معطر و منور و معنعن، گویی یکی از عشاق نامی سینماست که از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مشرف و مزین نموده باشد.

 خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه‌ای به‌کار برده که لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.
آقای مصطفی‌خان با کمال متانت و دل‌ربایی، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر، به جای خود، زیر دست خودم به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهده‌ی وظایف مقرره‌ی خود برمی‌آید، قلبن مسرور شدم و در باب آن مساله‌ی معهود خاطرم داشت به‌کلی آسوده می‌شد.
به‌قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر کرده و تعارف کنان گفتم: آقای مصطفی‌خان از این عرق اصفهان که الکلش کم است یک گیلاس نوش‌جان بفرمایید.
لب‌ها را غنچه کرده گفت: اگرچه عادت به کنیاک فرانسوی ستاره‌نشان دارم!، ولی حالا که اصرار می‌فرمایید اطاعت می‌کنم!!این‌را گفته و گیلاس عرق را با یک حرکت مچ‌دست ریخت در چاله‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز کرده گفت: عرقش بدطعم نیست. مزه‌ی ودکای مخصوص لنینگراد را دارد!! که اخیراُ شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای کمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می‌گذارد!! یک گیلاس دیگر لطفاُ پر کنید ببینم.
چه دردسر بدهم؟ طولی نکشید که دو ثلث شیشه‌ی عرق به‌انضمام مقدار عمده‌ای از مشروبات دیگر در خمره‌ی شکم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد!! محتاج به تذکار نیست که ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. از همه‌ی این‌ها گذشته، از اثر شراب و کباب چنان قلب ماهیتش شده بود که باور کردنی نیست؛ حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس‌آرای بلامعارض شده است. کلید مشکل‌گشای عرق، قفل تپق را هم از کلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق‌القمر می‌کند.
این آدم بی‌چشم و رو که از امام‌زاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم.

 همه گوش شده بودند و ایشان زبان! عجب در این است که فرورفتن لقمه‌های پی‌در‌پی ابدن جلو صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.
به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد به خواندن قصیده‌ای که می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می‌شد مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر ساختند. یکی از حضار که کباده‌ی شعر و ادب می‌کشید چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبهه‌ی شاعر را بوسیده و گفت "ایوالله؛ حقیقتن استادی" و از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زوائد و از جمله‌ی رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمه‌ی "استاد" را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم. اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم.
همه‌ی حضار یک‌صدا تصدیق کردند که تخلصی بس به‌جاست و واقعاُ سزاوار حضرت ایشان است.
در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استاد رو به نوکر نموده فرمودند: "هم‌قطار احتمال می‌دهم وزیرداخله باشد و مرا بخواهد!! بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد." ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.
اگر چشمم احیانن تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقش را کف دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به کائنات اعتنا نداشت.
حالا آش‌جو و کباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش‌درآمد کنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند.
مثل این‌که چشم‌به‌راه کله‌ی اشپختر باشم دلم می‌تپد و برای حفظ و حصانت غاز، در دل، فالله خیر حافظن می‌گویم. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک‌رأس غاز فربه و برشته که هنوز روغن در اطرافش وز می‌زند در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.
شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض این‌که چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. ایا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاُ تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائده‌ی آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از این‌جا یک‌راست به مریض‌خانه‌ی دولتی برویم. معده‌ی انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود. آن‌گاه نوکر را صدا زده گفت: "بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یک‌سر ببری به اندرون."
مهمان‌ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک‌طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابدن بی میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه‌ای از آن چشیده، طعم و مزه‌ی غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند! دیدم توطئه‌ی ما دارد می‌ماسد.

 دلم می خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته لب و لوچه‌ی شتری‌اش را به باد بوسه بگیرم.

 فکر کردم از آن تاریخ به بعد زیربغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم، ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند، مدام به غاز علیه‌السلام حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمنن یک دوجین اصرار بود که به شکم آقای استاد می‌بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.
خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کله‌اش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی حیای دو رو نمی‌گفت!

خلاصه آن‌که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آن‌جایی کشید که مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دسته‌جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.
کار داشت به دل‌خواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان؛ حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکرده‌اند و منحصرن با کره‌ی فرنگی سرخ شده است؟

 هنوز این کلام از دهن خرد شده‌ی ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتن فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: "حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره‌ی فرنگی سرخش کرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه‌ی مختصر می‌چشیم."
دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دروازه‌ی حلقوم و کتل و گردنه‌ی یک دوجین شکم و روده، مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!
می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار، ولی این مخلوقات عجیب‌ گویا استخوان‌خوار خلق شده بودند. واقعاُ مثل این بود که هرکدام یک معده‌ی یدکی هم همراه آورده باشند.

هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به‌دست، با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات، در کشمکش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند. هر دوازده‌تن، تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خود دیدم که غاز گلگونم، لخت‌‌لخت و "قطعة بعد اخرى" طعمه‌ی این جماعت کرکس صفت شده و "کان لم یکن شیئن مذکورا" در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.
مرا می‌گویی، از تماشای این منظره‌ی هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل‌دادن خنده‌های زورکی و خوشامدگویی‌های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.
اما دو کلمه از آقای استاد بشنوید که تازه کیفشان گل کرده بود، در حالی که دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری که تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و کرشمه، لب و دهان نازنین خود را پاک می‌کردند باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته، از شکار گرازی که در جنگل‌های سوییس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آن‌جا کرده بودند و از معاشقه‌ی خود با یکی از دخترهای بسیار زیبا و با کمال آن سرزمین، چیزهایی حکایت کردند که چه عرض کنم.

 حضار هم تمام را مانند وحی منزل تصدیق کردند و مدام به‌به تحویل می‌دادند.
در همان بحبوحه‌ی بخوربخور که منظره‌ی فنا و زوال غاز خدابیامرز مرا به یاد بی‌ثباتی فک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد.

 بیرون جستم و فوراُ برگشته رو به آقای شکارچی معشوقه‌کش نموده گفتم: آقای مصطفی‌خان وزیر داخله شخصن پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.
یارو حساب کار خود را کرده بدون آن‌که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.
به مجرد این‌که از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیده‌ی آب‌نکشیده‌ای به قول متجددین طنین‌انداز گردید  و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و کف و مایتعلق بر روی صورت گل‌انداخته‌ی آقای استادی نقش بست

گفتم: "خانه‌خراب؛ تا حلقوم بلعیده بودی باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی که چون تو ازبکی را صندوق‌چه‌ی سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر که این ناز شستت باشد"  و باز کشیده‌ی دیگری نثارش کردم.
با همان صدای بریده‌بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس‌زنان و هق‌هق کنان گفت: "پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم شما فقط صحبت از غاز کردید؛ کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش آلوی برغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من."
به‌قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی‌آوردم. بی‌اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک‌نشناس را مانند موشی که از خمره‌ی روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی در دور حیاط قدم زده، آن‌گاه با صورتی که گویی قشری از خنده‌ی تصنعی روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم.
دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز کشیده‌اند و مشغول تخته‌زدن هستند و شش دانگ فکر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه‌ی افشار است. گفتم آقای مصطفی‌خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیرداخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فوراُ آن جا بروند و دیگر نخواستند مزاحم اقایان بشوند.
همه‌ی اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش‌مشربی و خوش‌محضری و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره‌ی تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان با کمال بی‌چشم و رویی بدون آن‌که خم به ابرو بیاورم همه را غلط دادم.
فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک‌دست از بهترین لباس‌های نو دوز خود را با کلیه‌ی متفرعات به انضمام مایحتوی یعنی آقای استادی مصطفی‌خان به دست چلاق‌شده‌ی خودماز خانه بیرون انداخته‌ام.

 ولی چون که تیری که از شست رفته باز نمی‌گردد، یک‌بار دیگر به کلام بلندپایه‌ی "از ماست که بر ماست" ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع‌رتبه نگردم.

 

+ نوشته شده در  90/02/10ساعت 23:55  توسط محسن  | 

جمال زاده

محمدعلی جمال‌زاده

 

 

محمدعلی جمال‌زاده


یکی از آخرین عکس‌های محمد علی جمالزاده که قبل از مرگ او در خانه اش در ژنو برداشته شده‌است
زندگی نامه:

سید محمدعلی جمال‌زاده (۲۳ دی ۱۲۷۴ در اصفهان[۱][۲] - ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو) نویسنده و مترجم معاصر ایرانی است. او را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی می‌دانند.

او نخستین مجموعهٔ داستان‌های کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود، یکی نبود در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت.

داستان‌های وی انتقادی (از وضع زمانه)، ساده، طنزآمیز، و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه‌است.

وی در سال ۱۳۷۶ در ۱۰۲ سالگی در یک خانه سالمندان در ژنو، سوئیس درگذشت.

 

 دوران کودکی

جمال‌زاده در خانواده‌ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی در اصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. جمال‌زاده پس از ۱۰ سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد. وی به همراه خانواده در سال ۱۳۲۱ به تهران مهاجرت کرد.

جمال‌زاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت؛ اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، در آن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. پدر جمال‌زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر شد و به بروجرد برده شد. امیر افخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد.

دوران جوانی

جمال‌زاده در ۲۰ سالگی

جمالزاده در بیروت با ابراهیم پور داود و مهدی ملک‌زاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال همدوره بود. در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد. در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. سید محمدعلی تا سال ۱۹۱۱ در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از دانشگاه آن شهر گرفت.

درگذشت

جمال‌زاده در زمستان ۱۳۷۶ پس از آن که از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد درگذشت. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران در سال ۱۳۷۰، پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه‌ها، دستنوشته‌ها و عکس‌های او در خانه‌اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده‌است.[۴]

فعالیت‌ها

همزمان با جنگ جهانی کمیته‌ای به نام کمیته ملیون به رهبری سید حسن تقی زاده برای مبارزه با روسیه و انگلیس در برلن تشکیل شد. این کمیته سید جمال الدین را به همکاری دعوت نمود. سید جمال الدین در سال ۱۹۱۵ به برلن رفت و تا سال ۱۹۳۰ در آن جا اقامت داشت. پس از اقامت کوتاهی در برلن برای ماموریت از طرف کمیته ملیون به بغداد و کرمانشاه رفت و مدت شانزده ماه در آنجا اقامت داشت. در بازگشت به برلن مجله کاوه (۲۴ ژانویه ۱۹۱۶ اولین شماره آن به چاپ رسید) وی را به همکاری دعوت کرد و تا تعطیلی مجله(۳۰ مارس ۱۹۲۲) به همکاری خود با تقی زاده ادامه داد.

ردیف اول از سمت چپ: حسین تقی‌زاده، محمدرضا مساوات، حسین قلی خان، وحیدالملک شیبانی. ردیف دوم از چپ: محمدعلی جمال‌زاده، سید ابوالحسن علوی، محمدعلی مافی نظام السلطنه، ناشناس، عزت‌الله خان هدایت، قاسم صوراسرافیل، ناشناس. برلین ۱۹۱۸

پس از تعطیلی مجله کاوه، سرپرستی محصلین ایرانی در سفارت ایران را به عهده گرفت. او به مدت هشت سال این مسئولیت را به عهده داشت، تا اینکه در سال ۱۹۳۱ به دفتر بین المللی کار وابسته به جامعه ملل پیوست. پس از بازنشستگی در سال ۱۹۵۶ از برلن به ژنو رفت و تا پایان عمر در آنجا اقامت داشت.

جمالزاده بیشتر عمر خود را در خارج از ایران سپری کرد. اما می‌توان گفت که که تمام تحقیقاتش در باره ایران و زبان فارسی و گسترده کردن دانش ایرانیان بود. علیرغم اینکه در رشته حقوق تحصیل کرد ولی در باره حقوق مطلبی ننوشت.

سبک نگارش

محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.

 کتاب‌شناسی

اریخ و ادبیات

  • گنج شایان (چاپ برلین، ۱۳۳۵ ه.ق.)
  • تاریخ روابط روس با ایران (چاپ برلین، چاپ تهران ۱۳۷۲)
  • پندنامهٔ سعدی یا گلستان نیکبختی (۱۳۱۷)
  • قصه قصه‌ها (از روی قصص‌المعمای تنکابنی، ۱۳۲۱)
  • بانگ نای (داستان‌های مثنوی معنوی، ۱۳۳۷)
  • فرهنگ لغات عوامانه (۱۳۴۱)
  • طریقهٔ نویسندگی و داستان‌سرایی (۱۳۴۵)
  • سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی (۱۳۴۸)
  • اندک آشنایی با حافظ (۱۳۶۶)

داستان‌ها

 سیاسی واجتماعی

  • آزادی وحیثیت انسانی (۱۳۳۸)
  • حاک وآدم (۱۳۴۰)
  • زمین، ارباب، دهقان (۱۳۴۱)
  • خلقیات ما ایرانیان (۱۳۴۵)
  • تصویر زن در فرهنگ ایران (۱۳۵۷)

 

+ نوشته شده در  90/02/10ساعت 23:44  توسط محسن  | 

شهریار

 

استاد سیدمحمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

سید محمد حسین بهجت تبریزی، شاعر معاصر ایرانی که در نزد اهل ادب، او را به «شهریار» می شناسند، در ابتدای شاعری «بهجت» تخلص می کرد اما بعدها به واسطه تفال به دیوان حافظ و انتخاب بیت:

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق، ای دل

که چرخ این سکه دولت به نام شهریاران زد

تخلص «شهریار» را برای خود برگزید. و به واسطه شعر روان، راحت، دل نشین و پرجاذبه و دل پسند عوام و خواص، شهریار شهر سخن گردید و بی شک هیچ شاعری هم چون او، از همانندانش مشهورتر و نامورتر نگردید که شاید دلیل شهرت او را باید، در ذولسانین بودن او جست و جو کرد، زیرا اشعار ترکی اش به خصوص حیدربابا دایره وسیع نام آوری او را نام آورتر و وسیع تر کرد. نکته قابل توجه در زندگی و اشعار شهریار این است که در سروده های خویش، از پدر و مادرش به کرات به نیکی یاد می کند و ذوق و قریحه اش را در ستایش آنها به کار می گیرد.

پدرم از سفره گشودگان بود، با ایل و با قبیله مهربان بود / از نسل خوبان آخرین شان بود/ با رفتنش زمانه زیر و رو شد./ منظومه حیدر بابا، بند ۵۷

تبریز؛ با دورنمای قدیم شهر / در باغ بیشه، خانه مردی است با خدا/... در باز و سفره پهن، بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند (ای وای مادرم)

... انصاف می دهم که پدر رادمرد بود / با آن همه درآمد سرشارش از حلال، روزی که مرد / روزی یک ساله خود نداشت / اما قطارهای پرزاد آخرت / وز پی قافله های دعای خیر / (منظومه حیدربابا)

اگر چه پدر شاعر، بر تخت حرمت شاعر آرمیده است، مادرش هم در حیاط وسیع اندیشه و خیال او زنده و جاوید است وحتی در فراغ و درد، همواره او را به سان پرستاری در کنار خود می بیند که فرزند شاعرش را رها نکرده است.

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز/ او زنده است در غم و شعر خیال من/ میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست / کانون مهر و مه مگر می شود خموش/ آن شیرزن بمیرد؟/هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق. (ای وای مادرم)

بی شک منظومه «ای وای مادرم» نه تنها سوگ نامه شاعر در مرگ مادرش نیست، بلکه ستایش ها، تکریم ها و تحسین های شاعر را درباره مادرش در بر می گیرد و باز می گوید و هم چنین بیان و توصیف رنج ها و محنت ها و مصیبت های مادر شاعر بزرگ ایران است.

هر روز که می گذشت از این زیرپله ها/ آهسته تا به هم نزند خواب ناز من / امروزهم گذشت / در باز و بسته شد/ با پشت خم، از این بغل کوچه می رود، چادر نماز فلفلی انداخته به سر/.

شهریار، شاعر بزرگی است که در اکثر قوالب شعری کلک رانده و اشعارش را برزبان جاری نموده است. بی شک او با غزل های خود، پس از چند قرن، جانی تازه به این قالب خوش شکل شعر فارسی بخشید، تا آن جا که می توان ادعا نمود که او خلا طولانی که با رفتن خواجه شیراز در غزل ایجاد شد که حتی شاعران سبک هندی با تمام ذوق و قریحه نازک خویش، موفق به پرکردنش نشدند، پر کرد.

غزل شهریار، با عشق برخوردهای خوب و دوستانه دارد، عشق از خون زندگی در رگ های خود دارد، اگر غم انگیز است یا شاد، گاهی با هجران قرین است وگاهی با وصل، بخشی از زندگی خود اوست که این از بزرگترین شاخص های ارزنده غزل های شهریار است.

شهریار، در غزل هایش، سادگی و نزدیکی به طبیعت کلام را، معیار خود قرار می دهد و در اوج شیفتگی به صنایع لفظی و معنوی، هرگز در دام تصنع که گاهگاهی شاعران در آن محبوس می شوند؛ نمی افتد و یا کمتر می افتد.

غزل هایش برای روزگار خود چیزی تازه و بدیع است. زبانی ساده و صمیمی دارد که گاه حتی با اصطلاحات عامیانه چاشنی می خورد، شور و حال و صمیمیت و سادگی و شیرین زبانی در غزل هایش موج می زند و بی شک او حال و هوای تازه ای را در غزل وارد کرد، به گونه ای که می توان گفت: اگر عنصری «مدح» را به جان کلام می بخشد و مسعودسعد «حبسیه» و ناصرخسرو «دین و حکمت» و خیام «شک و خشم و پرسش» ومولانا «عرفان» و سعدی «عشق و زندگی» و نظامی «داستان پردازی» و حافظ «عشق و عرفان و بیم وامید و شک و شکوه» را وارد زبان فارسی کردند. شهریار هم شاعری عاشق است که عشق و شوریدگی و دل بستگی های عاطفی، ویژگی شعر اوست و غزل های او همچون غزل های خواجه، دنیای رنگین عشق با همه ابعاد گوناگون آن، از دلبستگی و شیدایی، دیدار، جدایی، وصل، هجران، بیم وامید، گله و شکایت و... آکنده است، ضمن این که از تصنع و تکلف های رایج غزل گذشتگان دور است. شهریار، در غزل های عارفانه اش به ناگاه ترک تن می کند و روی دل با معشوقی می نهد که تنهایی اش از جاذبه های مقاومت ناپذیر اوست.

سال ها تجربه ها و آن همه دنیا گشتن

به من آموخت همین تکه و تنها گشتن

همه آمیخته با حیرت و رویای منی

تو چه می خواهی از این حیرت و رویاگشتن

فیض روح القدسم بخش و حفاظ مریم

بلکه، ما نیز توانیم مسیحاگشتن

چند پنهان شوی از دیده پری رخسارا

وز سویدای دل و دیده هویدا گشتن

من بدین نکته رسیدم که بهشت موعود

هست در حسن تو، مشغول تماشاگشتن

قاف عزلت تو به من دادی و اقلیم بقا

تا توانستم ازاین قاعده عنقا گشتن

همه غزل های شهریار در حیطه عشق نمی گنجد، بسیاری از موضوعات دیگر درحاشیه عشق؛ اعم از دریغ از جوانی از دست رفته، پیری و انزوای تنهایی، شکایت از ایام، شور و عشق به میهن خاصه عشق او به آذربایجان و ستایش قانون و آزادی در غزل هایش دیده می شود.

عشق و ارادت وصف ناپذیر شهریار به حافظ

اما آنچه قابل توجه و تعمق است، این که عشق و ارادت شهریار به حافظ، عمیق و جدایی ناپذیر است، شهریار، حافظ را مرید، مقتدا، پیر، مرشد و الگوی خود در شعر و حتی در نوع نگرش به زندگی خود نام می برد، شهریار، نخستین قدم های خود را در شعر، برجای پای خواجه رند شیراز می نهد، تخلص خود را از دیوان او به تفأل می ستاند و پس از آن که خود رهرو تیزگام این طریق نه چندان هموار می شود، نیز خواجه را به عنوان چراغ دار و پیشوای خود از یاد نمی برد و در دیوان و دفتر او هیچ کس به نام و اندازه حافظ ورد زبان او نبوده است.

حافظ آن چنان در مرکز تداعی های شاعر، جاخوش کرده که همه چیز و همه جا می تواند او را به یاد و ذهن شهریار آورد و اصلا می توان گفت که حافظ در شعر شهریار آن قدر تکرار می شود که انسان حس می کند که او هرگز و در هیچ موقعیتی از یاد شهریار نمی رود تا نیازی به تداعی برای بازگشتن داشته باشد. اگر سخن از خدا باشد، یا علی(ع) اگر قصد وی وصل است یا هجران، اگر سخن از دیدار عزیزی است یا دوری از دل بندی و... حافظ هم یک پای صحبت است.

به شعر یار باد خواجه ام خاطرشبی خون شد

سپاهان زنده کن وز زنده رود باغ کاران پرس

گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز

به تبریز آی از نزدیک و حال شهر یاران پرس

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

دیوان حافظی تو و دیوانه تو من

اما پری به دیدن دیوان نیامدی

یادم نکرد و شاد، حریفی که یاد از او

یادش به خیر کوچه دلم نیست شاد از او

حال دلم حواله به دیوان خواجه باد

یار آن زمان که خواسته فال مراد از او

من با روان خواجه از او شکوه می کنم

تا داد من مگر بستند، اوستاد از او

بر در و بام خرابات، ملک پروازی است

که دراین آب و هوا، طینت آدم سازی است

می گدازند مس قلب و طلا می سازند

کیمیاکاری رندان ، عجبی اعجازی است

به عبث حمل مکن، رقص و سماع «حافظ»

عشق بازی است خدا را و نه از کار بازی است

شهریار! تو همین صورت تقلیدی و بس

ابتکار هنر از نابغه شیرازی است

هنوز هست به گوشم، صدای سبحانی

که گوش جان شنود آن نوای روحانی

به خاک خواجه استاد ما چو می گذری

رسان سلامی از این کودک دبستانی

میزان تواضع شهریار در مقابل حافظ تا آن جایی است که تقریبا در تمام ابیاتی که به مفاخره می رسد، در اوج سخن، از حافظ به بزرگی و همراه با ارادت یاد می کند، به دیگر عبارت آن گاه که به درجه ای از خودستایی در شعر می رسد که به ستایش از خود می پردازد، باز هم از حافظ غافل نمی شود و دراوج فصاحت، در برابر خواجه تواضع و خاکساری می کند.

قند شعر فارسی، تا کاروان راند و آفاق

شهریار امشب مذاق حافظ شیراز دارد

صدای حافظ شیراز بشنوی که رسید

به شهر شیفتگان، شهریار شیدایی

بگذار شهریار به گردون زند سریر

کز خاک پاک خواجه شیرازش افسر است

اگر به شهر غزل «شهریار» شیرین کار

به شهر خواجه همان سائل سرکویم

شهریار! چه ره آورد تو بود از شیراز

که جهان هنرت «حافظ ثانی» دانست

شهریار! قلم از خواجه شیراز بگیر

تا ورق، رشک گل و لاله دل کش باشد

تشابه ابیات شهریار به خزاجه شیرازی

ارادت شهریار به خواجه شیراز، به همین جا تمام نمی شود. به اعتقاد او حافظ، بزرگ ترین شاعر جهان است. او الگوی شعر و تمثیل شاعری است و شهریار درهر جا که فرصتی پیش می آید، به پیر و مرشد خود ادای دین می کند، حتی این ادای دین درحوزه غزل نیست و در قوالب دیگر اعم از قصیده و مثنوی و حتی در منظومه «هذیان دل» که متاثر از شعر نیمایی است هم از حافظ یاد می کند.

علاوه بر غزل هایی که شهریار در آن ها ارادتش را به خواجه شیراز آشکار نموده، دیوان شهریار سرشار از غزل هایی است که به اقتفای حافظ سروده شده است؛ به گونه ای که با تورقی بر دیوان شهریار درمی یابیم که حدود ۷۰ تا ۸۰ غزل به اقتفای حافظ سروده است ضمن این که شهریار از اشعار شعرای دیگر هم به ندرت اقتفایی برگزیده است؛ مثلاً از سعدی چهار، از نظامی و کلیم کاشانی یک مورد استقبال کرده است به چند نمونه از غزل هایی که شهریار به اقتفای حافظ سروده است، اشاره می شود.

حافظ: به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به حکم پادشاهی زنظر مران گدا را

شهریار: علی ای همای رحمت توچه آیتی خدا را

که به ماسوی فکندی همه سایه هما را

حافظ: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن، سایه آن سرو روان ما را بس

شهریار: ای فلک خون دل از خوان تو، نان ما را بس

نان بی منتی از خوان جهان، ما را بس

حافظ: در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه، جایی گرو باده و دفتر جایی

شهریار: چند بارد غم دنیا، به تن تنهایی

وای بر من، تن تنها و غم دنیایی

دایره ارادت شهریار نسبت به حافظ بازهم وسیع تر از این هاست به گونه ای که شهریار به تضمین های مستقیم از حافظ روی می آورد. مثلاً این بیت شهریار:

حیا، حجاب کن ای گل! که غنچه، زر عفاف

نهان به پرده حجب و حیا نگه دارد

متاثر از این بیت:

احوال گنج قارون، کایام داد بر باد

با غنچه بازگویید، تا زر نهان ندارد

حافظ است.

ضمن این که شهریار، گاه تعبیرات و تشبیهاتی را نیز از مقتدای خود به وام گیری می ستاند و در جایگاه و میانه غزل های خود می نشاند. تعبیراتی هم چون، کارگاه دیده، تنور لاله، رشته تسبیحی که می گسلد، و... که گاهی بدون تغییر و گاهی با اندکی تغییر، تکرار می شود.

تنور لاله زشبنم فرو نشست و مرا

به دل زلاله رخی، داغ آرزوست هنوز

راستی، رشته تسبیح گسستن دارد

چون تو ترسا بچه با حلقه زنار آیی

در شعر شهریار دیگر شاعران هم به ندرت حضور دارند، کلیم کاشانی، نظامی، و گاهی سعدی، اما در این میان سعدی را بیشتر دوست دارد نه به اندازه حافظ. به مناسبت هایی از او یاد می کند. به سان سلامی که از روی رودربایستی به کسی می کنی نه از روی ارادت. سلام او به سعدی و دیگران به سان سلام از روی رودربایستی است ولی ذکر نام و یاد حافظ از روی عشق و ارادت و محبت قلبی است.

یک شعر عاقلی و گر شعر عاشقی

سعدی یک سخن ور و حافظ یک قلندر است

در شعر «ای شیراز»، از تک تک واژه های آن بوی عشق و ارادت شهریار به حافظ به مشام می رسد در حالی در یک بیت به مدح سعدی پرداخته شده است که البته این به معنای عدم حضور سعدی در شعر شهریار نیست چرا که علاوه بر آن که شهریار پنج غزل در اقتفای سعدی سروده، در موارد محدودی هم لحن خاص سخن سعدی را برای خود برگزیده است و با زبانی که یادآور زبان سعدی است، شعر خود را سروده است.

یاد ایام قفس خوش که مرا

پرگشودند و دهن می بندند

پای گلچین نتوان بست ولی

نای مرغان چمن می بندند

نافه چین ز که جوییم که پای

از غزالان ختن می بندند

این نکته هم قابل تذکر و بیان است که شهریار علاوه بر غزل، در قوالب دیگر شعری از جمله «مثنوی» هم کلک رانده است. مثنوی «افسانه شب» او تصویرهای متعددی است از زندگی، تاریخ و طبیعت و انسان و همه ارتباط ها، از علی و از شب علی(ع) که با شب الفتی رازآلود داشته است.

تاثیرهای نیمایی درشعرهای شهریار

دایره تاثیر نیما بر شعر شهریار هم وسیع است، به گونه ای که به نظر می رسد که شاعر در یک دوره از زندگی شاعری خود، تجربه های گوناگون نیمایی را تکرار می کند. در مقابل «افسانه نیما»، «دروغ بهشتی» و در مقابل «ای شب»، «هذیان دل» را می نویسد و بعدها که نیما به شعر آزاد با مصراع های کوتاه و بلند می رسد، شهریار هم با تاسی از شعرهای او، اشعاری در قالب آزاد می سراید که از قضا معدودی از آنها از معروف ترین آثار او به شمار می آید، ضمن این که شهریار هرچند از پیشنهادهای نیما استقبال می کند و آن ها را به عنوان یک روش تازه در شعر قدیم فارسی می پذیرد، اما هرگز به عنوان یک مقلد تام و تمام تبدیل نمی شود و در اشعار نیمایی اش هرگز به دنبال تعبیرات پیچیده و دور از ذهن نیما روی خوش نشان نمی دهد.

شهریار قصیده هم می سراید، اما در قصیده های شهریار، بیشتر به یاد یاران و عزیزانی که اهل ذوق و ادب و شعر و هنر بوده اند برمی خوریم که این یادآوری و تعظیم و تکریم از نام آوران صرفاً به شاعران وبرجستگان معاصر مربوط نمی شود که گاه شاعری از گذشتگان هم به ستایش وتحسین، یاد می شوند، قصیده هایی هم چون «در بارگاه سعدی»، «رودکی» و «در بارگاه سعدی و حافظ» و دیگر شاعران که سراسر ستایش نام آوران ادب فارسی است، از این زمره است.

دیوان شهریار، تجربه های او در قالب های دیگر را نیز دربرمی گیرد. شهریار «قطعه» بسیار سروده است، اما به معنای قطعه ای که سابقه اش را در ادبیات فارسی می خوانیم و نام آورترین آنها، ابن یمین و انوری و پروین اعتصامی است، نیست بلکه قطعه های او اکثراً دو یا سه و چندبیتی اند و موضوعاتی هم چون پند و عبرت آموزی و تجربت گویی، مناجات، سوگ و سوگواره و... را دربر می گیرد.

شهریار، اگرچه در میدان ترجمه هم پای گذاشته و از شاعر و یا نویسنده ای که پارسی گوی نیست، چیزی را به شعر گزارش کرده، باز هم دست پر برگشته است؛ فی المثل قطعه ای در فضیلت مولا علی(ع) که اصلش از «جرجی زیدان» مسیحی است، می سراید.

چه بودی اگر هر زمان چون علی

یکی زادی از مادر روزگار

ترازوی عدلی چنین مستقیم

ستون امانی، چنان استوار

مکارم، همان گونه آرام بخش

مواعظ، همان گونه روزگار

به مغز عظیمش همان عزم جزم

به کف کریمش، همان ذوالفقار

که برکندی از سینه دوست دق

برآوردی از جان دشمن دمار

دیوان شهریار، بخشی هم به نام «رباعیات و دوبیتی ها» دارد که در این قالب ها هم شهریار شاعر دنیای خویش است و قلمرو این شعرهای کوتاه که همان قلمرو آشنای عشق و عرفان وشیدایی است؛ گاه رنگ کامیابی دارد و گاه رنگ حسرت و...

و در پایان، شهریار و شعر شهریار، بخشی از فرهنگ و هنر وادب معاصر ماست و شهریار سراینده دوستی ها و آشنایی هاست. پس بیاییم بر سرمایه های علمی و ادبی خویش ببالیم و بنازیم که درغیراین صورت باید بنالیم و حسرت همیشگی داشته باشیم.

+ نوشته شده در  90/02/10ساعت 23:20  توسط محسن  | 

دوستی یعنی . . .

ردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
  • نویسنده :
  • پائولوکوئليو
+ نوشته شده در  89/09/27ساعت 20:33  توسط محسن  | 

بهشت سیاست مداران

از سناتورهاي معروف آمريکا، درست هنگامي که از درب سنا خارج شد، با يک اتومبيل تصادف کرد و در دم کشته شد.
 
روح او در بالا به دروازه هاي بهشت رسيد و سن پيتر از او استقبال کرد. «خيلي خوش آمديد. اين خيلي جالبه. چون ما به ندرت سياستمداران بلند پايه و مقامات رو دم دروازه هاي بهشت ملاقات مي کنيم. به هر شما هم درک مي کنيد که راه دادن شما به بهشت تصميم ساده اي نيست»
 
سناتور گفت «مشکلي نيست. شما من را راه بده، من خودم بقيه اش رو حل مي کنم»
 
سن پيتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور ديگري ثبت شده، شما بايستي ابتدا يک روز در جهنم و سپس يک روز در بهشت زندگي کنيد. آنگاه خودتان بين بهشت و جهنم يکي را انتخاب کنيد»
 
سناتور گفت «اشکال نداره. من همين الان تصميمم را گرفته ام. ميخواهم به جهنم بروم»
 
سن پيتر گفت «مي فهمم.. به هر حال ما دستور داريم. ماموريم و معذور»
 
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پايين رفتند. پايين ... پايين... پايين... تا اينکه به جهنم رسيدند.
 
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبي روبرو شد. زمين چمن بسيار سرسبزي که وسط آن يک زمين بازي گلف بود و در کنار آن يک ساختمان بسيار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسياري از دوستان قديمي سناتور منتظر او بودند و براي استفبال به سوي او دويدند. آنها او را دوره کردند و با شادي و خنده فراوان از خاطرات روزهاي زندگي قبلي تعريف کردند. سپس براي بازي بسيار مهيجي به زمين گلف رفتند و حسابي سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگي به کافهء کنار زمين گلف رفتند و شام بسيار مجللي از اردک و بره کباب شده و نوشيدني هاي گرانبها صرف کردند. شيطان هم در
جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زيبا رقص گرم و لذت بخشي داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهميد يک روز او چطور گذشت. راس بيست و چهار ساعت، سن پيتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعي از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت هاي موسيقي رفتند و ديدارهاي زيادي هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهميد که روز دوم هم چگونه گذشت.
 
بعد از پايان روز دوم، سن پيتر به دنبال او آمد و از او پرسيد که آيا تصميمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در اين مورد خيلي فکر کردم. حالا که فکر مي کنم مي بينم بين بهشت و جهنم من جهنم را ترجيح مي دهم»
 
بدون هيچ کلامي، سن پيتر او را سوار آسانسور کرد و آن پايين تحويل شيطان داد. وقتي وارد جهنم شدند، اينبار سناتور بياباني خشک و بي آب و علف را ديد، پر از آتش و سختي هاي فراوان. دوستاني که ديروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس هاي بسيار مندرس و کثيف بودند. سناتور با تعجب از شيطان پرسيد «انگار آن روز من اينجا منظرهء ديگري ديدم؟ آن سرسبزي ها کو؟ ما شام بسيار خوشمزه اي خورديم؟ زمين گلف؟ ...»
 
شيطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبليغات بود...
امروز ديگر تو راي دادي
+ نوشته شده در  89/09/11ساعت 12:33  توسط محسن  | 

نامه یک زن ناشناس

                       نامه یک زن ناشناسداستان در باب نویسنده مشهور و هوسرانی است که وقتی از یک مسافرت طولانی به منزل مراجعت می کند با نامه ای از سوی یک زن ناشناس برخورد می کند. زن جوان در این نامه به شرح چگونگی آشنایی و برخورد آنها با یکدیگر می پردازد و ضمن شرح دادن عشق اصیل و پاک خود به نویسنده هوسران خبر از مرگ فرزندشان می دهد.
فرزندی که نویسنده هرگز آن را ندیده و در اثر هوسرانی او و تسلیم دختر جوان پا به عرصه وجود گذارده و حالا در نبود پدر هم از دنیا می رود.
نویسنده از زبان دختر جوان به ناهنجاری های اجتماعی و معضلات روانی افراد جامعه اشاره می کند و نشان می دهد که چگونه ناهنجاری های اجتماعی ریشه در معضلات روحی و روانی افراد دارد و این معضلات روحی و روانی هم چیزی جز عقده های سرکوب شده افراد جامعه نیست (زوایک از طرفداران و حامیان سرسخت هم وطن خود فروید بوده است) وی ضمن تشریح شخصیت نویسنده از زبان دختر جوان، مرگ اخلاقیات، تهیه شدن زندگی انسان ها از معنی، پوچ گرایی و دیگر مشکلات انسانی را که در دوران روشنگری زندگی می کند را نمایش می دهد. انسانی که زمانی پی به ارزش های بی پایان و جاویدان از دست رفته می برد که بسیار دیر شده است.

دانلود در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/29ساعت 19:0  توسط محسن  | 

1984

کتاب 1984۱۹۸۴ رمانی است که هیچگاه کهنه نمی‌شد و داستان آن برای ابد تازه جلوه می‌کند و هر کسی گمان می کند که کتاب برای عصر او نوشته شده است. با ۱۹۸۴، اصطلاحاتی مانند «برادربزرگ» به واژه‌های روزمره مردم و مطبوعات تبدیل شدند.
۱۹۸۴ تا به حال به بیش از ۶۵ زبان مختلف برگردان شده است و میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رسیده است و در نتیجه آن، جورج اورول به جایگاه ممتازی در ادبیات جهان رسید.

 

دانلود در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/27ساعت 20:17  توسط محسن  | 

گل فروش

-دربست!

پسرک گل فروش
زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: كجا؟


بهشت‌زهرا.

با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور مي‌شه.»

پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز كرد. اتوبان، بي‌انتها به نظر مي‌رسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلك‌هايش را سنگين‌تر كرد. صداي پچ‌پچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوش‌هايش ريخت.

يكباره صداي برخورد جسمي سنگين، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز كرد. مثل كابوس‌زده‌ها، از ماشين بيرون پريد. وسط جاده، پسري هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نيمي از گل‌هاي رز و مريم را در دست داشت.

  • نویسنده :

زهرا كرمي

+ نوشته شده در  89/08/26ساعت 18:26  توسط محسن  | 

انسان

 شب غریبی است. همه چیز عجیب و باور نکردنی بنظر می رسد. اصلا من در این اتوبوس چه می کنم؟ آدمها؟! بعضی از آنها را می شناسم. اما هرگز تصورش را هم نمی توانستم بکنم که با آنها همسفر باشم. سفر؟!
بعضی ها با هم خوش و بش می کنند، عده ای خاموش و در خود فرو رفته اند. با کمی دقت، متوجه می شوم که راننده هم خودی است. ولی بامداد که رانندگی بلد نبود. تازه او که چند سال پیش از دنیا رفته بود. یعنی، برده بودندش.
خوشحال می شوم. همیشه آرزو می کردم دوباره ببینمش. بلند می شوم و راه می افتم. هنوز چند قدمی نرفته ام، که صدایی، میخکوبم می کند. با وحشت، سرم را بطرف صدا بر می گردانم.
ــ چطوری آقا مهدی؟
ــ کاووس حاج آقا! 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/23ساعت 12:0  توسط محسن  | 

رسول یونان

رسول یونان

رسول یونان (زاده۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم اایرانی است.

او در دهکده‌ای در کنار دریاچه چی‌چست به دنیا آمد. هم‌اکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیده‌ای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است.

همچنین به تازگی مجموعه داستانی به نام " احمق! ما مرده ایم" توسط نشر مشکی  در قطع جیبی در ۳۲ صفحه و مشتمل بر  ۲۷ داستان کوتاه چاپ شده است که با استقبال و فروش نسبتا خوبی نیز مواجه شده است.

همچنین او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.

مصاحبه با رسول يونان پيرامون ترجمه شعر در روزنامه تهران‌امروز:

پنج سال پيش رسول يونان در جواب سوال خبرنگاري كه از او پرسيده بود: «رسول يونان شاعر است، نويسنده است يا مترجم؟» پاسخ داده بود: «مرا به هر نامي صدا بزنند سرم را بر مي‌گردانم!»

 ما اين بار او را مترجم خطاب كرديم و او به آرامي سرش را برگرداند و به سوالات ما پيرامون ترجمه شعر پاسخ گفت. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/21ساعت 19:3  توسط محسن  | 

معلم تدی

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.

*داستان واقعی

+ نوشته شده در  89/08/18ساعت 22:35  توسط محسن  |